۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

45:. ترنس‌فوبیا .:


*بخش اول*

فکر کن یک مشکل اورژانسی برات پیش اومده و داری با آمبولانس سریعاً به بیمارستان منتقل میشی،
برات مهمه که راننده‌ی آمبولانس بیشتر...
*به پدرش شباهت داشته باشه؟
*به مادرش شباهت داشته باشه؟
*یا برات اهمیتی نداره؟
خب طبیعتاً جواب این هست که : برام اهمیتی نداره.

**بخش دوم**

فکر کن از آمبولانس و با تخت داری به اتاق عمل منتقل میشی،
برات مهمه که پرستارهایی که مسئول آماده کردن و انتقال تو به اتاق عمل هستن...
*سایز کفشهاشون 37 باشه؟
*سایز کفشهاشون 40 باشه؟
*یا برات اهمیتی نداره؟
خب جواب هم طبیعتاً این هست که : برام اهمیتی نداره.

***بخش سوم***

فکر کن به اتاق عمل انتقال داده شدی و جراح ِ مربوط آماده‌ی جراحی میشه،
برات مهمه که...
*پزشک جراح‌ات هتروسکشوآل(دگرجنسگرا)باشه؟
*پزشک جراح‌ات ترنس‌سکشوآل(تراجنسی)باشه؟
*یا برات اهمیتی نداره؟
خب طبیعتاً جواب این هست که : ....؟؟؟

در زندگی این تفاوتها اهمیتی نمیتونن داشته باشن!
پیش داوری رو دور بریز!!
ترنس‌فوبیا رو پس بزن!!!
و تو، اون انسان متفاوت با افکار مسموم نباش!

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

44:. نوروز مبارک .:


فرارسیدن نوروز و بهاری دیگر را به تمام دوستان و خوانندگان عزیز آهـــو،همچنین تمام پارسی زبانان و علاقه‌مندان به فرهنگ و ادب کشورم تبریک میگویم.

به این اُمید که سال جدید شروعی باشد بر رشد،پیشرفت و سربلندی تک تک شما هرجا که هستید و هر رنگ و روش ومَنِشی که دارید.

ســـبـــز باشید و پایدار

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

43:. بدون شرح .:

آهـــوی خــســتــه هم فیلتر شد...
اما در این آدرس میمانم و به فعالیت ادامه میدهم،پس مثل همیشه فقط و فقط همینجا دنبال کننده‌ی مطالبم باشید.

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

42:. بیستم نوامبر،بیاد کشته شدگان ترنس جندر و ترنس سکشوآل .:


دوازدهمین سالگرد یادبود آنهایی که قربانی پیش داوری ونفرتِ ترنس فوبیک شدند و می‌شوند،جالب اینجاست که این جنایات توسط افرادی که بر طبل بیماری و انحراف ترنسها میکوبند و خود را اکثریت و طلبکار ِمطلق میدانند رخ میدهد و با چنین تفکرات مشمئز کننده‌ای و با هدفهای بیمارگونه و واپسگرایانه به خود اجازه‌ی هر وحشی‌گری را میدهند.


کاش دنیا جای آرامتر و سالمتری برای بودن و زندگی کردن میبود.اما آیا سکوت همیشه راه مناسبی در مقابل ظلم هست؟

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

41:. کمی با تو...(3) .:


بچه که بودم،اکثر اوقات برای خرید با مادرم از خونه بیرون میرفتم،یه روز که با هم برای خریدن یه مقدار وسایل مورد نیاز آشپزخونه به پلاستیک فروشی رفته بودیم در حالی که با کنجکاوی تمام ظرف و ظروف‌ها و قفسه‌ها رو نگاه میکردم و از این سر مغازه به اون سر میرفتم یکدفعه یه قفسه نظرم رو به خودش جلب کرد،نزدیک شدم و متوجه شدم یه تعداد "دستِ پلاستیکی" با ناخن‌های قرمز و لاک زده اون تو ریخته شده،یکی از اونارو برداشتم و اتیکتش رو خوندم،با کلمات درشت روش نوشته شده بود:"دست سحرآمیز"و زیر اون جمله‌ی کوتاه با قلمی کوچیکتر نوشته شده بود:"کَس نخارد پشت من،جز ناخنِ انگشت من".

یادم میاد که اونروز تا خونه به این ضرب المثل فکر میکردم و حتی از نظر ادبیاتی هم منظور اون جمله رو نمی‌فهمیدم.برام جالب میومد و در عین حال گُنگ.

اما امروز و بعد از گذشت چندین سال علاوه بر اینکه مفهوم اون ضرب المثل جادویی رو درک کردم بلکه اعتقاد 100% بهش پیدا کردم،خصوصاً اینکه در خیلی از شرایط دیگران توانایی درک و پذیرش ماها(ترنس سکشوآلها)رو ندارن حتی خانواده‌ها که گاهی تحمل شرایط فرزند ترنس سکشوآلشون رو با پذیرش اشتباه میگیرن.و این ما هستیم که مسئول مستقیم و 100% انتخاب و سبک و روش زندگی کردنمون هستیم و جز خودمون از دیگران نباید "هیچ"توقعی داشته باشیم.


پ. ن:میدونم که سخته اما برای مستقل شدن و مستقل بودن باید سختی کشید،زندگی گاهی به خاطر همین سختی‌هاش قشنگه،زمانی که به گذشتت فکر میکنی و میبینی چه سختی‌هایی رو یک تنه پشت سر گذاشتی،کسی نتونست حتی بشنوتت چه برسه به درک کردن،اما با همه‌ی اینا رشد کردی،قوی شدی و توانایی اداره کردن خودت رو تنها و تنها خودت داری.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

40:. کمی با تو...(2) .:

با دوستم رفته بودم بیرون و به هر دومون خیلی خوش گذشته بود،کُلی صحبت کرده بودیم،خندیده بودیم،قدم زده بودیم و با هم چیزی خورده بودیم.دیگه زمان رفتن به خونه بود،دوستم منتظر موند تا تاکسی برسه و من سوار شم تا بتونه به خونه برگرده،یه دونه از این وَنهای سبز رنگ ایستاد،من از دوستم خداحافظی کردم و سوار شدم،صندلی دو نفره و من طبق عادت کنار پنجره نشستم،پشت سرم هم سه تا صندلی بود که ردیف آخر رو تشکیل میدادن،داشتم خیابون رو نگاه میکردم،دیرمتوجه شدم که تمام سرنشینها آقا هستن،موبایلم رو از کیفم بیرون آوردم و در حال بازرسی پیامها بودم که متوجه صدای دو تا جنس نَر از پشت سرم شدم.

.دختره؟پسره؟نکنه دو جنسیه؟کاش فلان جاش هم مثل فلان جاش باشه.

و بعد بلند بلند خندیدن.چند ثانیه گذشت،تاهمون دو سرنشین نَر که به نظر مهارت چنین و چنانی در خاله زنک بازی هم داشتن و واسشون شکل و شمایل قسمت خصوصی بدن اینجانب هم خیلی مهم بنظر میرسید ادامه دادن.

..من فکر میکنم اواخواهر باشه.

.هر چی هست خیلی جیگره.

سکوت وحشتناکی حاکم شده بود و تموم سرنشینها(حتی اونهایی که جلوتر از من نشسته بودن)هر از گاهی سرکی میکشیدن و نیم نگاهی به من و اون دوتا گرفتار مینداختن،اون دو هم خیلی ریلکس در حال مسخره کردن و ادامه دادن به خزعبل گویی‌هاشون بودن.

یه خورده فکر کردم که چی باید بهشون بگم که فک شریفشون رو ببندن و به چرت گفتناشون خاتمه بدن. خوب فکرامو جمع کردم و دست آخر تصمیم گرفتم واکنشی نشون ندم برای اینکه روز خوب و خوشی رو که پشت سر گذاشته بودم با اهمیت دادن به یه چنین موضوع مسخره‌ای حتماً خراب میکردم و کلی انرژی ازم میگرفت.

15دقیقه‌ای گذشته بود و همچنان مشغول هرزگوییهاشون بودن که یه دفعه صدایی رو دقیقاً از پشت سرم خطاب به اونها شنیدم.

:.آقایون؟شما خسته نشدین؟خجالت نکشیدین؟از اولی که سوار شدین یه ریز دارین حرف میزنین و بنده‌ی خدایی رو که هیچ شناختی ازش ندارین رو مسخره میکنین و میخندین،خیال کردین کی هستین؟خیال میکنین چه برتری نسبت به ایشون دارین؟چرا به خودتون حق میدین هر چی دلتون خواست بگین؟ساکت باشین و سرتون به کار خودتون باشه.

بعد از حرفهای اون مسافر که به نظر سن و سال گذشته هم میومد(از صداش این تشخیص رو دادم)سکوت مطلق حاکم شد و اون دو تا گرفتار هم حدود 5 دقیقه بعد پیاده شدن،و من فقط سرم رو براشون تکون دادم یه لبخند تلخ و معنی‌دار هم تحویلشون.

نزدیکیهای مقصد،ترافیک سنگینی حاکم شده بود،کنجکاو شده بودم تا ببینم اون فردی که اون دو تا موجود رو خفه کرده بود چه شکل و شمایلی داشت،سرم رو برگردوندم و متوجه شدم یه مرد جوون با ظاهری برازنده و امروزی تنها سرنشینی هست که پشت سرم نشسته.

پ.ن:خوشحالم که تو کشورمون انسانهایی وجود دارن که معنای "آزادگی"رو درک میکنن و به یه سری اصول اخلاقی و انسانی پایبندن،و تشکر میکنم از اون هموطن که ممکنه خواننده‌ی دست نوشته‌های من باشه یا نباشه.

پ.ن2:هیچ وقت از شرایط و زندگی شخصی‌ام قلم نزدم. از این پُست و از این به بعد مینویسم چون حرف برای گفتن زیاد هست.

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

39:. جان هامیلتون .:


-->
پس از بیست سال خدمت در ارتش که از میان آن میتوان به یکی از مأموریتهایش در عراق اشاره کرد."ایان"در سال 2007 اسلحه را کنار گذاشت و با انتقاد و مبارزه با تبعیضهای جنسیتی که تا بدان روز متحمل شده بود مصمم شد تا از نظر فیزیولوژیک نیز به آنچه که است تبدیل شود و بدین ترتیب و با انجام عمل جراحی تطبیق جنسیت و برگزیدن نام"جان"به واقعیت وجودی خود جامه‌ی عمل پوشانید.
با توجه به حرفه‌ی پیشین،خود را برای پیوستن به پلیس ِ"استرثکلاید"(در نزدیکی گلاسگو) مناسب دید و توانست با پشت سر گذاشتن تمامی آزمونهای فیزیکی و نگرشی و استعدادی بهترین نتیجه‌ی لازم را کسب کند و به استخدام پلیس در آید.
و بدین ترتیب"جان هامیلتون"به عنوان اولین فرد ترنس جندر که به استخدام پلیس در اسکاتلند در آمد شناخته میشود.
قابل ذکر است که برخی از پایگاه‌های خبری ایران با انتشار عکسهای قبل و بعد از عمل جراحی تطبیق جنسیت"جان"مدعی شده بودند که این فرد در اثر جنگ و عواقب نبرد در عراق به آنچه که"اختلالات جنسی"نامیدند مبتلا شده و با عمل جراحی"جنسیت"خود را تغییر داده است،انعکاس چنین خبری با آن لحن خاص شگفتی آفرین نیست اما امیدوارم که به واقعیات با دید واقع بینانه‌تری برخورد شود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

38:. هفدهم ماه مِی،بهانه ای برای... .:


-->
همیشه پیش داوری ها و قضاوتهای کورکورانه وجود داشته و فکر میکنم وجود خواهند داشت،تغییر را از خودمان شروع کنیم،انسان باشیم و به انسانیت و ارزشهای انسانی و انسانها احترام بگذاریم،همیشه تفاوتها بازگو کننده ی فساد و تباهی و واپسگرایی نیستند،پس بهتر است مسئول اعمال و کردارخودمان باشیم و در جنگ با دیگران به خاطر متفاوت بودن نباشیم،رفتارهای بیمارگونه و پس زدنهای احمقانه را از خود دور کنیم تا بهتر و سالمتر زندگی کنیم...اینهمه طرد کردیم،انگ زدیم،عقده گشایی و مسخره کردیم،سوءظن نسبت به اقلیتها داشتیم!!! به کجا رسیدیم ؟اینهمه خشم و رفتارهایه غیر مسئولانه چه؟پس نتیجه میگیریم : اگر ذهن بیماری داریم،این طرز فکر پوچ که در عمق بودنمان را فرا گرفته از خود دور کنیم که چون دیگران مثل ما نیستند،مثل ما رفتار نمیکنند،ارزشهای متفاوتی دارند و مهمتر از آن طبیعتی متفاوت از ما دارند پس حتماً بیمارهستند وبهتر این است که در پی درمان خودمان باشیم.بیشتر مطالعه کنیم و بی پایه و اساس حرف نزنیم.
هفدهم ماه مِی بهانه ای شد برای یاد آوری بر این اصل که فاصله ها برای رسیدن به شرایط ایده آل زیاد هستند و تلاشها باید کرد و سختی ها باید کشید.با نفرت و خشونت مبارزه کرد و مسئولانه رفتار و زندگی کرد.برای یکبار هم که شده امتحان کنیم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

37:. بی مقدمه .:



فرا رسیدن نوروز جمشیدی را به تمامی دوستان و خوانندگان آهوی خسته شاد باش عرض میکنم و برایتان سالی خوش همراه با سلامت روح و جسم آرزومندم.

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

36:. در فرانسه ترنس سکشوآلیزم دیگر بیماری محسوب نمیشود .:


Roselyne Bachelot
فرانسه اولین کشور در جهان است که اقدام به حذف ترنس سکشوآلیزم از لیست بیماری ها و اختلالات روانی کرد.

رُزلین باچلوت(درتصویر)
وزیربهداشت،درمان،امور جوانان و ورزش فرانسه شانزدهم ماه می 2009 این مهم را وعده داده بود و امسال در آستانه ی 16 می دیگر با انتشار یک مقاله در روزنامه ی رسمی کشور، تصمیم دولت فرانسه مبنی بر حذف ترنس سکشوآلیزم از لیست مشکلات زودرس شخصیتی در بند قانون امنیت اجتماعی مربوط به بیماری ها و اختلالات روانی طولانی مدت را به اطلاع افکار عمومی رسانید و به وعده ی خود جامه ی عمل پوشانید.
-->شایان ذکر است که در ماه می 2009،شخصیتهای مختلف جهان علم و سیاست با درخواست از سازمان بهداشت جهانی خواهان حذف ترنس سکشوآلیزم از لیست اختلالات و بیماری های روانی این سازمان شده بودند.
تاریخ انتشار: آدینه 12.02.2010

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

35:. بیاد قربانیانِ سکوت،20 نوامبر سالروز مبارزه با ترنس فوبیا .:


-->
همه ساله و در جای جای این جهان پهناور ده ها فرد ترنس سکشوآل و ترنس جندر به قتل میرسند،ترس و نفرت و تبعیض گزینه های هستند جدا ناشدنی در مواجهه با متفاوت بودن،تفاوتی که سلطنت بی چون و چرا و رشد یافته ی پیش داوری و در برخی موارد با کمک فرهنگ نژاد پرست هتروسکسیزم آنرا برنمیتابد و به شدت پس میزند.
بدین ترتیب است که در یک سکوت تقریباً مطلق و خفه کننده بسیاری از افراد ِ ترنس زندگی و جان خود را هزینه میکنند برای اثبات این حقیقت که وجود دارند و حق دارند که همانند دیگر افراد جامعه زندگی کنند و خودشان باشند.
20 نوامبر 2009 در بسیاری از نقاط دنیا به یاد ریتا هِستر(فعال شناخته شده ی ترنس سکشوآل که در سال 1998 در بوستون ِ آمریکا و در منزلش به قتل رسید) یازدهمین سالگرد بزرگداشت کشته شدگان ترنس سکشوآل و ترنس جندر برگزار میشود، برای یادآوری بر این اصل که هنوز هم پیش داوری ها در برابر افراد ترنس محکم و بی رحمانه حکم میکنند و ترنس فوبیا(ترس و نفرت بیجا در مقابل افراد ترنس)هنوز هم قربانی میگیرد.
بر اساس گزارش سازمانهای فعال حقوق ترنس سکشوآل و ترنس جندرها، در اروپا هر سه روز یک قتل رُخ میدهد که سهم سال 2008 میلادی 121 فقره قتل و از ژانویه 2009 تا به امروز بیش از 84 فقره قتل افراد ترنس به وقوع پیوسته است.
با تمام وجود امیدوارم که هیچ گاه و دیگر شاهد تکرار چنین جنایات دور از انسانیتی در مقابل افرادی که فقط میخواهند خودشان باشند و حق دارند که باشند و زندگی کنند نباشیم و با پس زدن تبعیضهای سیستماتیک ، عمدی و غیر عمدی و تبعیضهایی شخصی که گاه خود ِ افراد ترنس ِ مبتلا به ترنس فوبیا در دام آن اسیر میشوند روزگاری آرامتر و بهتر داشته باشیم.

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

34:. سکوتِ مقصر یا ترنس فوبیا؟ .:








در طول سفر به سنت پترزبورگ با هم آشنا شدند،عشق در همان لحظه ی اول دیدار،در بازگشت به ولگوگراد تصمیم به زندگی با یکیدگر گرفتند،از ملاقات اولشان دو سالی میگذشت و آنها راضی و خوشنود بودند اما کامیلا در شرح گذشته ی خود به او بی میلی نشان میداد.


ولادیمیر 33 ساله،مردی که پس از رد مکرر درخواست ازدواج توسط نامزدش بیش از پیش کنجکاو و مشکوک شده بود برای کشف واقعیت و گذشته وارد عمل شد،پس از کمی جاسوسی در کامپیوتر شخصی کامیلا و از طریق مطالعه ی چند ایمیل،پی به گذشته و حقیقت نامزدش که قبل از آشنایی با او یک ترنس سکشوآل کاملاً دختر شده پس از انجام عمل جراحی تطبیق جنسیت در استرالیا و اینکه تا قبل از آن زمان همه او را با نام کریل میشناختند برد.
کشف حقیقت نه تنها ولادیمیر را به شگفتی واداشت بلکه به قدری تحت تاثیر خشم و عصبانیت خود قرار گرفت که قربانی جنون و دیوانگی آنی خود شد،اسلحه ای تهیه و به ایستگاه محل تردد کامیلا رفته و منتظرش ماند و با دیدن او به سمتش شلیک کرد و کامیلا را از پای در آورد،پس از آن اقدام به خودکشی با بریدن رگ دستش کرد اما پزشکان او را در آخرین لحظه از مرگ نجات دادند.
هم اکنون ولادیمیر متهم به قتل نامزدش میباشد.
تاریخ انتشار:سه شنبه، 23.05.2009

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

33:. کمی با تو .:

-->
1-از آخرین بروز رسانی آهوی خسته ماه ها میگذرد اینجا نیز همچون من ساکن و بیصدا باقی مانده،علت فقط و فقط بی حسی اینجانب است و نه چیزی دیگر،معجزه ای رخ نداده (چون منتظر معجزه از جانب کسی یا چیزی نیستم) چه بسا وجود من خود یک معجزه ی تلخ حتی تلختر از زهر هلاهل است ،آهوی خسته نیز بوی مرگ میدهد و افسردگی از سر و رویش میبارد اما مگر جز حقیقت چیزی نوشتم؟یا نوشت؟همیشه واقع بین بودم و از بد بینی و رویا پردازی دوری جستم و این یکی از خصوصیات شخصیتی من بوده و هست (خوب و یا بدش را نمیدانم). به هر تقدیر باید هر از گاهی اعلام موجودیت کرد و نا امیدی را کنار زد و قدری هم مثبت اندیشید و برای امروز و فرداها تلاش کرد،تلاش کردن برای من ِ نوعی سخت هست،اما باز هم تلاش میکنم و تا خدا هست نباید نا امید شد.آمدم تا دوباره بگویم هستم و اینبار با سبکی متفاوت تر از گذشته،ازترنسکشوآلیزم و ترنسکشوآلها و تمام زوایا و جوانب زندگیشان در این مرز و بوم جغرافیایی گفتیم و اکنون ایجانب قدمهایم را از این مرز فراتر گذاشته و از دنیای خارج برای تو خواننده ی عزیزاز هم قفسهامان خبر کسب خواهم کرد و انعکاس خواهم داد.پس منتظرم بمانید.
2-ماه های اخیر تلختر از همیشه گذشتند و خبرهای خوبی نه شنیدم و نه دیدم.از در گذشت ناگهانی " او" که شوکه ام کرد،اویی که تکرار نخواهد شد تا صحنه های دلخراش و دهشتناک و کشته شدن تنی چند از هموطنانم که قلب هر انسانی را بدرد میآورد.از سیاسی بودن و سیاسی بازی سر در نمیآورم و چیزی نمیفهمم چون سیاسی ویا مفسر و آگاه در این زمینه نیستم اما دلیل بر آن نیست که رویدادهای اخیر را محکوم نکرده و با درد دیدگان ابراز همدردی نکنم و از خدواند برای بازماندگان از درگاهش صبر و بردباری نطلبم.

امیدوارم هیچگاه شاهد تکرار این فجایع نباشیم و مسببان نیز به سزای عمل خود برسند.

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

32:. سال نو مبارک .:


-->سالی دیگر هم با تمام تلخی و شیرینی هایه خاص خودش سپری شد و من:

فرا رسیدن نوروز باستانی را به تمام خوانندگان عزیز"آهوی خسته"،به دوستان و هموطنان در جای جای گیتی شادباش میگویم و سلامتی و پیروزی و عـــشـــق و صلح و دوستی را برایتان آرزومندم.
-->

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

31:. گلایه .:


نوشتن از درد و رنج به خصوص اگر مشکلی باشد بد نام و صعب العلاج همیشه با سختی همراه است.امکان ندارد ناراحتی کسی را ببینیم و با تبش متآثر نشویم اما در این میان نیز استثنأ وجود دارد،کسانی که حتی همراهی و پشتیبانی خانواده را در کنار خود ندارند.


خانواده هایی هستند که دانسته یا نادانسته،مستقیم یا غیر مستقیم مسئول دربدری،آوارگی و به تباهی نشستن جگرگوشه ی خود میباشند و فرزندی که بنا به رسم و عادت دیکته شده فرا گرفته تا رفتارها و خواسته های هر چند منطقی و در پاره ای از مواقع کوچک خود را سرکوب کند و یا اگر شهامت به خرج دهد و صحبتی از موجودیت خود به زبان آورد بعید است که با برخورد منطقی شما مواجه گردد.

شمایی که یا نمیخواهی و یا نمیدانی که خارج از این خانه ی به ظاهر امن اما بی روح چه تهدیدها،ناروها و متلکهای زشت و چندش آور انتظار فرزندت را میکشد و چه بر روزگارش خواهد گذشت.براستی کسی که در خانه با بی مهری و رفتارهای دور از منطق و بچه گانه ی عزیزانش مواجه میشود در خانواده ی بزرگتر که همان جامعه است برایش فرش قرمز گسترانیده شده است؟؟؟

باید شاهد روزگار سیاه کسانی بود که در دام پست ترین افراد افتاده اند و یا خواهند افتاد.تن فروشی،اعتیاد،خلافکاری و دست آخر هم قتل یا خود کشی سرنوشت گروهی است که به حال خود رها میشوند،غنچه هایی که نشکفته پرپر میشوند و جز حواشی جامعه جایی برای نفس کشیدن نخواهند داشت.

پدران و مادران عزیز،فرزند ترنس سکشوآل شما نیز هم خون شماست،در این میان کسی مقصر به وجود آمدن این شرایط بغرنج نیست،این قسمت و مشیت الهی بوده که باید پذیرفت و در جهت درمان و بهبود گام برداشت.چرا نمیخواهید فکر کنید؟بپذیرید،کنار بیایید و کمک کنید؟چرا؟چون یاد نگرفته ایم و یاد نگرفته اید که همه ی ما انسانیم و باید برای رشد و رسیدن به تعالی انسانی تلاش کنیم.

تا به حال از خود پرسیده اید چرا فرزند ترنس سکشوآل شما با همه چیز در جنگی نابرابر و کمر شکن است؟چرا یک نفر باید مسئول تحمل دشنامها،مارکها،و رفتار دور از انسانیت برخی باشد؟تا به حال شده قدمی برای بهبود سلامت جسمی و روحی فرزند ترنس سکشوآل خود بردارید؟تا به حال شده منابع محدود فارسی در مورد این مهم را مطالعه کنید تا بتوانید کمکی هر چند کوچک و یا حتی معنوی به فرزند خود بکنید؟

چرا همه حق زندگی دارند اما یک ترنس سکشوآل نه؟همه حق دارند برای بهبود زندگی خود تلاش کنند،تحصیل کنند و کار کنند اما یه ترنس سکشوآل نه؟شمایی که مهمترین و اصلیترین حامی این قشر آسیب پذیر هستید برای بهتر شدن شرایط زندگی کردن ما و امثال ما مسئول هستید پس در این امر دریغ نکنید.

البته در میان این اکثریت نیز افرادی وجود دارند که با حمایت خانواده مراحل درمان را پشت سر میگذارند و به زندگی عادی و حقیقت ذاتی خود دست پیدا میکنند.


همراه شوای عزیز...تنها نمان به درد
کین درد مشترک هرگز جدا جدا ...درمان نمیشود

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

30:. راه زندگی...بخش پایانی .:


خیلی این در و آن در زدم.دست آخر رسیدم به یک دکتر روان پزشک که دردم را فهمید و به جای تحقیر و تمسخر گفت که تنها فرد مبتلا به این بیماری نیستم.پیشنهاد کرد برای پذیرفتن خودم-منظورش خود فیزیولوژیکم بود-شش ماه تحت مشاوره قرار بگیرم اما من عوض این مدت،یازده ماه تمام رفتم و آمدم.نتیجه نداشت،هر کاری کردند من همانی بودم که بودم.


خلاصه معرفی نامه ام را گرفتم و رفتم دنبال مجوز،بعد از آن شروع کردم به تحقیق درباره ی دکتری که این عمل را انجام دهد.غافل از این که مخارج چنین عملی خیلی خیلی بالاست و جز در تهران و چند مرکز پزشکی ویژه صورت نمی گیرد.

دیوانه شده بودم.چهار ماه از گرفتن مجوز عمل تغییر جنسیتم گذشته بود اما یک تک ریالی هم نتوانسته بودم برای هزینه ی عمل جور کنم.به هر سازمانی که فکرش را بکنید مراجعه کردم.هیچ کس حرفم را و نیازم نمی فهمید و قبول نمی کرد محتاج یاری هستم.

آنها می گفتند:هزینه ای برای آدمهایی مثل تو نداریم.اگر بودجه داشته باشیم می دهیم به خانواده های بی سرپرست،بچه های خیابانی و...به مرز دیوانگی رسیده بودم.می خواستم خود کشی کنم چون دیگر نمی توانستم حتی یک لحظه این وضع را ادامه دهم.

بالاخره دری از غیب باز شد و با بدبختی توانستم هزینه ی عمل اول را قرض کنم و آن را انجام دهم.شانسی که آوردم از طرف خانواده ام است ،آنها تقریبا" وضعیتم را فهمیدند و مشکلات چندانی برایم به وجود نیاوردند.

الان نزدیک به چهار ماه از عمل اول من می گذرد و مشغول هورمون تراپی هستم.خیلی خوشحالم،احساس کسی را دارم که در بیست و چند سالگی از نو متولد شده و به همان چیزی که یک عمر در وجودش بوده و می خواسته رسیده.

من تقریبا" به حس خودم و اشتیاقی که داشتم رسیدم اما دغدغه ی قرضی که بابت عمل گرفته ام دارد اذیتم می کند. هر جا می روم تا وامی بگیرم و این قرض را پرداخت کنم، نمی توانم. در حال حاضر پدرم مخارج خانه را می دهد اما امکان کمک به من را ندارد.

هنوز تکلیف باز پرداخت هزینه ای که کرده ام معلوم نیست و موعود عمل بعدی نزدیک می شود. می دانم که در این دوره و زمانه نمی توانم و نباید از کسی انتظار کمک داشته باشم.هر کسی درگیر مسائل زندگی خود است.

اما می خواهم از طریق شما به مسئولان محترمی که در این رابطه تلاش می کنند،بگویم که اگر به این مسائل رسیدگی می کنید و قدمی بر می دارید، این کار را بطور کاملتری انجام دهید نه این که فقط مجوز عمل را صادر کنید و طرف را بسپارید به امان خدا.

ما هم مثل بقیه ی مردم حق زندگی داریم ،می خواهیم خودمان باشیم و زندگی سالمی را تجربه کنیم نه این که تبدیل شویم به موجوداتی با آرزوهای سوخته که برای امرار معاش راهی جز خلاف پیش رو ندارند.

مشکلات من و امثال من زیاد است،خواهش می کنم اگر کمکی از دستتان بر می آید دریغ نکنید،ما هم بچه های همین آب و خاک هستیم.

با تشکر،عاشقی تنها از شهر زیبای شیراز

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

29:. راه زندگی...بخش سوم .:


سخن آهوی خسته:دوستان و همراهان گرامی، متن زیر درد نامه ی یکی دیگر از مبتلایان به ترنس سکشوآلیزم است که سرگذشت وی در شماره ی ۱۹۸،سال دهم،پانزدهم امرداد ماه ۱۳۸۴مجله ی "راه زندگی"منتشر شد...





:.من یک عاشق تنها هستم.:


کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم که یکی از بچه ها بازی جدیدی یادم داد.او که برادرش دانشجو بود و از نظر ما عقل کل تمام عالم،چند تا کلمه می پرسید و می خواست تا نزدیک ترین واژه ای را که سریعا" به خاطر می آوریم بگوییم،آن وقت آنها را می نوشت و روز بعد تفسیر روانشناسانه ی برادرش را برایمان می آورد.به این که چقدر این کار صحیح بود یا نه کاری ندارم،اما دلم می خواهد نظر خودم را راجع به زندگی به همین صورت برایتان تعریف کنم.


کودکی:رنج،،،جوانی:تردید و احساس گناه،،،عشق:نا امیدی،،،فردا...نه راجع به این یکی اصلا" نمی توانم صحبت کنم،فردا برای من همان یک سر و دو گوش قصه هاست،هیولایی که هیچ کس او را ندیده،اما همه از آن می ترسند.

من در خانواده ای نسبتا" شلوغ زندگی می کنم و بچه ی اول خانواده هستم.بعد از من یک برادر و سه خواهر به دنیا آمده اند.متأسفانه از وقتی خودم را شناختم با دعواهای خانوادگی مواجه بودم و فضای نا امن که پدر و مادرم با درگیری هایشان به وجود می آوردند.آنها اصلا"با هم تفاهم نداشتند و محبت واژه ای بود که در خانواده ما هیچ وقت نمی توانست تعریف شود.

اول دبیرستان بودم که پدرم تصمیم گرفت تنها زندگی کند.او به راحتی رفت و مسئولیت زندگی را انداخت به دوش من چهارده پانزده ساله و مادرم که جز خانه داری و بچه بزرگ کردن ،چیزی نمی دانست.نا خواسته و بی و قت شدم نان آور خانواده مدتها این طرف و آن طرف و با حقوق های خیلی ناچیز کار کردم تا بالاخره توانستم در شرکتی مشغول شوم و تا حدودی در تأمین اجاره ی خانه و مخارج زندگی مشارکت کنم.

تمام سالهایی را که بچه های هم سن و سال من در اوج بی خیالی می گذروندند،من با نگرانی اسکناس های بیست تومانی و پنجاه تومانی کیف پولم را می شمردم تا نکند تا آخر ماه برای کرایه ی اتوبوس لنگ بمانم،مگر چه کسی را داشتم تا کمکم کند؟

من نوجوانی نکردم و از این مرحله پریدم و چشمانم را که باز کردم دیدم دختری هستم در سن ازدواج که نمیتواند خود را به عنوان یک زن قبول داشته باشد و نقش خود را بپذیرد.

برادر و خواهرم ازدواج کردند اما من نتوانستم حتی به این موضوع فکر کنم .تنها تفریح و دلخوشی من شده بود باشگاه ورزشی.فقط آنجا بود که از هیاهوی بیرون راحت می شدم و می توانستم کسی باشم که هستم نه موجودی که بقیه به عنوان دختر می شناختند و توقع داشتند رفتار دخترانه هم داشته باشد.

میل به خود بودن و رسیدن به هویت اصلی و پنهانی داشت توی دلم زبانه می کشید اما من سعی می کردم روی این اشتیاق تند و تیز خاکستر بپاشم و پنهانش کنم.سعی داشتم رفتارم را تغییر بدهم،با اینکه خوشم نمی آمد،صورتم را اصلاح می کردم،با لوازم آرایش سایه روشن های جدیدی به چهره ام می افزودم و کفش های دخترانه می پوشیدم.ولی با جود همه ی اینها خودم را باور نداشتم و حتی برای یک لحظه هم که شده نمی توانستم تصویر زنانه ام را تحمل کنم.

عاشق شدم،عاشق یکی از دخترهای فامیل.به حد پرستش دوستش داشتم و از اینکه برایش خواستگار بیاید دیوانه می شدم!تعصب عجیبی نسبت به او حس میکردم و حس خاصی داشتم!دیگر می دانستم و مطمئن بودم مشکل دارم و باید آن را حل کنم اما هیچ وقت نمی دانستم که یک دختر با بدن سالم میتوتند تغییر جنسیت بدهد.

متأسفانه اتفاقی بین ما افتاد و اجازه ی دیدنش از من گرفته شد.خیلی حرفها شنیدم و تحقیر شدم.عصبی شده بودم و تحمل زندگی کردن را نداشتم.همیشه و هر لحظه از خودم می پرسیدم چرا هیچ کس نمی خواهد مشکل من را بفهمد؟چرا همه تصور میکنند با آدمی هوس باز مواجهند!!!

ادامه دارد...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

28:. راه زندگی...بخش دوم .:


تحقیر شدن ها از یک سو و بازیچه ی دست آن شخص قرار گرفتن از سوی دیگر ادامه داشت.از بس در مدرسه مرا مورد تمسخر و اذیت و آزار قرار دادند،مجبور شدم ترک تحصیل کنم.


من بیشتر از اول راهنمایی درس نخواندم اما هنوز سرمشقهایABC رابه یاد دارم و شاید تا روزی که نفس می کشم روزهای تحصیل را به فراموشی نسپارم.چون واقعا" درس را دوست داشتم.

من در خانواده ای کارگر زندگی میکردم و بعد از رانده شدن از مدرسه راهی جز کار کردن نمیدیدم.از همان سن پایین شروع کردم به بنایی،جوشکاری،فروشندگی و...اما باز به خاطر برخوردها نتوانستم در هر شغلی خیلی دوام بیاورم.

نمی دانم از آنهایی که به ظاهر زنانه یا مردانه ی خویش مغرور بودند و به دور از انسانیت،دل من و امثال من را به درد آورده اند چه بگوییم.نگاه ها،رفتار و حرفهای آنها دل مرا شکسته.

من هستم و خودم که تنها همدمم است.سالهای سال در حسرت یک همزبان که با او حرف بزنم،بخندم و گریه کنم مانده ام،با این همه سختی هنوز خدا را شاکرم به خاطر داده ها و نداده هایش.

گفتنی ها زیاد است و می دانم که در حوصله ی شما نخواهد بود.اما می توانید تصور کنید سربار مادری که با بازنشستگی ۱۱۰هزار تومانی پدر زندگی را می گذراند چقدر سخت است.

من حکم انسانی را دارم که به بیماری لاعلاجی مبتلاست و باید تحملش کند.شاید باورتان نشود اما بعضی وقتها که بیش از حد نا امید می شوم،به برگه ی مجوز پزشکی قانونی نگاه می کنم و به خودم می گوییم روزی میرسد که همه ی مشکلاتم تمام می شود و من به آن شخصیتی که در وجودم هست،میرسم و به آرامشی که آرزوی قلب شکسته ی من است.

بگذارید دلم به همین برگه های پزشکی قانونی خوش باشد و بس.شاید سهم امثال من از زندگی همین است.

یک ترنس سکشوآل ناشناس

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

27:. راه زندگی...بخش نخست .:


سخن آهوی خسته :شهریور ماه ۱۳۸۳ بود،من طبق معمول خسته و نا امید توخونه بودم،با این که یک ماهی میشد که حتی رنگ درب حیاط را نیز ندیده بودم تنها دلخوشی ام یک مجله بود که ۲هفته ای یکبارمنتظر شماره ی جدید آن بودم تا مطالعه کنم و روز های تکراری را پشت سر بگذارم.شروع کردم به بهونه گرفتن که:مامان آخه این چیه گرفتی؟اون مجله ای که من همیشه میخوندم این نیست.برو پسش بده لطفا".


شروع کردم به ورق زدن که ناگهان تیتر صفحه ی۸ آن مجله نظر من رو به خودش جلب کرد،باورم نمیشد،قلبم از سینه داشت میزد بیرون خدایا من دارم خواب میبینم؟؟؟دست و پام به لرزه افتاده بود،،،سرگذشت یک دو جنسی بنام مینو بود که زندگی سختی را برای رسیدن به خودش گذرونده بود و ازدواج کرده بود و حالا همسرش بچه دار نشدنش را بهانه کرده و او را طلاق داده بود.

منی که تا اون روز احساس تنهایی میکردم فهمیدم هستند افرادی بیگناه مثل من که راهی برای پنهان کردن خود ندارند و با این که خودشان زخم خورده ی تقدیر هستند کسی نیست تا به آنان کمک کند.

مجله ی "راه زندگی"بود که راه صحیح ادامه ی این زندگی سخت را به من نشان داد،این دست خداوند بود که از آستین این انسانهای مهربون بیرون اومده بود برای گفتن حقایق،برای کمک به من و امثال من.

من خودم رو از اون طریق شناختم و با مشکلم آشنا شدم،خداوند یکبار دیگه عظمت و بزرگی اش را به من نشان داد و منو تنها نگذاشت،منی که حتی تا سر خیابون رو تنها نمیرفتم پس از دنبال کردن اون مجله وپیدا کردن مراکز محدود،دوره درمانم رو آغاز کردم.

"راه زندگی"بود که این قدرت رو به من داد تامشکلم رو بشناسم و از حق خودم با روحیه ای قوی دفاع کنم.

وظیفه ی خودم میدونم که از دست اندرکاران این مجله تشکر کنم و دستان زحمت کششان را ببوسم و از شما خوانندگان محترم" آهوی خسته"دعوت میکنم که با درد نامه ی یکی از دوستان ترنس سکشوآل که سر گذشت غمبارش در شماره ی۱۹۸،سال دهم،اول امرداد ماه۱۳۸۴این مجله به چاپ رسیده بود همراه باشید...



:.ما هم انسانیم.:


نامه های بخش دوجنسی ها را میچینم روی میز اطاق تحریریه.به پاکتها نگاه میکنم و راه های دوری را که طی کرده اند تا احتمالا" به گوش شنوائی برسند،در نظر می آورم.در این پاکتها که از شهرهای بزرگ و کوچک رسیده اند امیدها،آرزوها و بغضها انباشته شده اندوه های بسیار و شادی های اندک بیمارانی که من و تو دوست عزیز بی رودربایستی خواسته یا ناخواسته با دیدنشان یا ابرو بالا می اندازیم و چشم گرد میکنیم و یا اگر خالی تر از اینها باشیم با کلماتی که هر یک میتوانند خنجری بشوند و در قلبی فرو روند آزارشان میدهیم.راستی یکبار هم که شده از خودت پرسیده ای برای چه؟چرا ما بلد نیستیم به آدمهایی که شبیه ما نیستند احترام بگذاریم؟چرا رفتارمان در مقابل بیماران-منظورم کسانی است که نقص فیزیکی دارند-توأم با ترحم است و با آنهایی که از نظر روانی و رفتاری با مردم عادی فرق دارند،توأم با تحقیر؟آیا نمی خواهیم یاد بگیریم که تمام انسانها با هم برابرند؟مینویسم در حالی که از خواندن تک تک نامه های بیماران مبتلا به اختلال هویت جنسی،بغضی در گلو دارم.بغضی که میدانم اگر تنها یکی از شما سعی کند جور دیگری باشید،از شدتش کاسته میشود.قطعا" اگر یاد بگیریم دردهای دیگران را باعث خنده و تفریح نشماریم،دنیا چه جای بهتری برای زندگی میشود.

حال توجهتان را جلب میکنم به سرگذشت کسی که اصرار دارد محل زندگی اش ناکجا آباد نامیده شود!سرزمینی بی نام...

...میخواهم سرگذشت زنده بودن-نه زندگی ام-را بنویسم،به هر حال قبلا" نمیدیدیم ولی حالا دیدیم که از ما هم نوشتند.

من هم یکی از هزاران نفری هستم که اجتماع ما آنها را پس زده و به خود اجازه داده تا به عنوان دلقک به آنها نگاه کند و هر گونه رفتار دور از انسانیتی را با آنها انجام دهد.

هفت هشت ساله بودم که متوجه شدم به رفتارهای دخترانه علاقه ی شدیدی دارم.از آنجا که ظاهر ظریفی داشته و دارم،از طرفی مورد توجه خیلی ها قرار گرفتم و از سوی دیگربا تمسخرو تحقیر دیگران مواجه شدم.طوری که همین مسأله تا حدودی باعث گوشه گیری من شد.

روزها میگذشت بی آنکه خانواده ی من دردم را بفهمند چه برسد به این که به دنبال درمانش باشند.

نه سال داشتم که توسط شخصی که در محله ی ما زندگی میکرد مورد آزار جنسی قرار گرفتم.نمیدانم میتوانید معنی این اتفاق و تأثیر وحشتناکش را بر روان من درک کنید یا نه.

من بچه ای بی گناه بودم،هنوز دست چپ و راستم را تشخیص نمیدادم و نمیدانستم چه باید بکنم.افسوس که پناهگاهی نداشتم و آغوش گرمی که بدون ترس بتوانم راز سر به مهر روزهای پر از ترسم را با او در میان بگذارم.

ادامه دارد...