جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

36:. بیاد قربانیانِ سکوت،20 نوامبر سالروز مبارزه با ترنس فوبیا .:












همه ساله و در جای جای این جهان پهناور ده ها فرد ترنس سکشوآل و ترنس جندر به قتل میرسند،ترس و نفرت و تبعیض گزینه های هستند جدا ناشدنی در مواجهه با متفاوت بودن،تفاوتی که سلطنت بی چون و چرا و رشد یافته ی پیش داوری و در برخی موارد با کمک فرهنگ نژاد پرست هتروسکسیزم آنرا برنمیتابد و به شدت پس میزند.



بدین ترتیب است که در یک سکوت تقریباً مطلق و خفه کننده بسیاری از افراد ِ ترنس زندگی و جان خود را هزینه میکنند برای اثبات این حقیقت که وجود دارند و حق دارند که همانند دیگر افراد جامعه زندگی کنند و خودشان باشند.



20 نوامبر 2009 در بسیاری از نقاط دنیا به یاد ریتا هِستر(فعال شناخته شده ی ترنس سکشوآل که در سال 1998 در بوستون ِ آمریکا و در منزلش به قتل رسید) یازدهمین سالگرد بزرگداشت کشته شدگان ترنس سکشوآل و ترنس جندر برگزار میشود، برای یادآوری بر این اصل که هنوز هم پیش داوری ها در برابر افراد ترنس محکم و بی رحمانه حکم میکنند و ترنس فوبیا(ترس و نفرت بیجا در مقابل افراد ترنس)هنوز هم قربانی میگیرد.



بر اساس گزارش سازمانهای فعال حقوق ترنس سکشوآل و ترنس جندرها، در اروپا هر سه روز یک قتل رُخ میدهد که سهم سال 2008 میلادی 121 فقره قتل و از ژانویه 2009 تا به امروز بیش از 84 فقره قتل افراد ترنس به وقوع پیوسته است.



با تمام وجود امیدوارم که هیچ گاه و دیگر شاهد تکرار چنین جنایات دور از انسانیتی در مقابل افرادی که فقط میخواهند خودشان باشند و حق دارند که باشند و زندگی کنند نباشیم و با پس زدن تبعیضهای سیستماتیک ، عمدی و غیر عمدی و تبعیضهایی شخصی که گاه خود ِ افراد ترنس ِ مبتلا به ترنس فوبیا در دام آن اسیر میشوند روزگاری آرامتر و بهتر داشته باشیم.

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

35:. سکوتِ مقصر یا ترنس فوبیا؟ .:








در طول سفر به سنت پترزبورگ با هم آشنا شدند،عشق در همان لحظه ی اول دیدار،در بازگشت به ولگوگراد تصمیم به زندگی با یکیدگر گرفتند،از ملاقات اولشان دو سالی میگذشت و آنها راضی و خوشنود بودند اما کامیلا در شرح گذشته ی خود به او بی میلی نشان میداد.



ولادیمیر 33 ساله،مردی که پس از رد مکرر درخواست ازدواج توسط نامزدش بیش از پیش کنجکاو و مشکوک شده بود برای کشف واقعیت و گذشته وارد عمل شد،پس از کمی جاسوسی در کامپیوتر شخصی کامیلا و از طریق مطالعه ی چند ایمیل،پی به گذشته و حقیقت نامزدش که قبل از آشنایی با او یک ترنس سکشوآل کاملاً دختر شده پس از انجام عمل جراحی تطبیق جنسیت در استرالیا و اینکه تا قبل از آن زمان همه او را با نام کریل میشناختند برد.

کشف حقیقت نه تنها ولادیمیر را به شگفتی واداشت بلکه به قدری تحت تاثیر خشم و عصبانیت خود قرار گرفت که قربانی جنون و دیوانگی آنی خود شد،اسلحه ای تهیه و به ایستگاه محل تردد کامیلا رفته و منتظرش ماند و با دیدن او به سمتش شلیک کرد و کامیلا را از پای در آورد،پس از آن اقدام به خودکشی با بریدن رگ دستش کرد اما پزشکان او را در آخرین لحظه از مرگ نجات دادند.

هم اکنون ولادیمیر متهم به قتل نامزدش میباشد.

تاریخ انتشار:سه شنبه، 23.05.2009

چهارشنبه ۵ اوت ۲۰۰۹

34:. کمی با تو .:


1-از آخرین بروز رسانی آهوی خسته ماه ها میگذرد اینجا نیز همچون من ساکن و بیصدا باقی مانده،علت فقط و فقط بی حسی اینجانب است و نه چیزی دیگر،معجزه ای رخ نداده (چون منتظر معجزه از جانب کسی یا چیزی نیستم) چه بسا وجود من خود یک معجزه ی تلخ حتی تلختر از زهر هلاهل است ،آهوی خسته نیز بوی مرگ میدهد و افسردگی از سر و رویش میبارد اما مگر جز حقیقت چیزی نوشتم؟یا نوشت؟همیشه واقع بین بودم و از بد بینی و رویا پردازی دوری جستم و این یکی از خصوصیات شخصیتی من بوده و هست (خوب و یا بدش را نمیدانم). به هر تقدیر باید هر از گاهی اعلام موجودیت کرد و نا امیدی را کنار زد و قدری هم مثبت اندیشید و برای امروز و فرداها تلاش کرد،تلاش کردن برای من ِ نوعی سخت هست،اما باز هم تلاش میکنم و تا خدا هست نباید نا امید شد.آمدم تا دوباره بگویم هستم و اینبار با سبکی متفاوت تر از گذشته،ازترنسکشوآلیزم و ترنسکشوآلها و تمام زوایا و جوانب زندگیشان در این مرز و بوم جغرافیایی گفتیم و اکنون ایجانب قدمهایم را از این مرز فراتر گذاشته و از دنیای خارج برای تو خواننده ی عزیزاز هم قفسهامان خبر کسب خواهم کرد و انعکاس خواهم داد.پس منتظرم بمانید.



2-ماه های اخیر تلختر از همیشه گذشتند و خبرهای خوبی نه شنیدم و نه دیدم.از در گذشت ناگهانی "او" که شوکه ام کرد،اویی که تکرار نخواهد شد تا صحنه های دلخراش و دهشتناک و کشته شدن تنی چند از هموطنانم که قلب هر انسانی را بدرد میآورد.از سیاسی بودن و سیاسی بازی سر در نمیآورم و چیزی نمیفهمم چون سیاسی ویا مفسر و آگاه در این زمینه نیستم اما دلیل بر آن نیست که رویدادهای اخیر را محکوم نکرده و با درد دیدگان ابراز همدردی نکنم و از خدواند برای بازماندگان از درگاهش صبر و بردباری نطلبم.



امیدوارم هیچگاه شاهد تکرار این فجایع نباشیم و مسببان نیز به سزای عمل خود برسند.

جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

33:. سال نو مبارک .:

یک سال دیگر هم سپری شد با تمام شیرینی و تلخی های خاص خودش و من:

فرا رسیدن نوروز باستانی را به تمام خوانندگان عزیز" آهوی خسته"،به دوستان و تمام فارسی زبانان در جای جای این گیتی پهناور شادباش میگویم و برای همه سلامتی،موفقیت،پیروزی، عــــشــــــــــق و صلح و دوستی را از ایزد مهربان آرزومندم.


جمعه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸

32:. گلایه .:


نوشتن از درد و رنج به خصوص اگر مشکلی باشد بد نام و صعب العلاج همیشه با سختی همراه است.امکان ندارد ناراحتی کسی را ببینیم و با تبش متآثر نشویم اما در این میان نیز استثنأ وجود دارد،کسانی که حتی همراهی و پشتیبانی خانواده را در کنار خود ندارند.


خانواده هایی هستند که دانسته یا نادانسته،مستقیم یا غیر مستقیم مسئول دربدری،آوارگی و به تباهی نشستن جگرگوشه ی خود میباشند و فرزندی که بنا به رسم و عادت دیکته شده فرا گرفته تا رفتارها و خواسته های هر چند منطقی و در پاره ای از مواقع کوچک خود را سرکوب کند و یا اگر شهامت به خرج دهد و صحبتی از موجودیت خود به زبان آورد بعید است که با برخورد منطقی شما مواجه گردد.


شمایی که یا نمیخواهی و یا نمیدانی که خارج از این خانه ی به ظاهر امن اما بی روح چه تهدیدها،ناروها و متلکهای زشت و چندش آور انتظار فرزندت را میکشد و چه بر روزگارش خواهد گذشت.براستی کسی که در خانه با بی مهری و رفتارهای دور از منطق و بچه گانه ی عزیزانش مواجه میشود در خانواده ی بزرگتر که همان جامعه است برایش فرش قرمز گسترانیده شده است؟؟؟


باید شاهد روزگار سیاه کسانی بود که در دام پست ترین افراد افتاده اند و یا خواهند افتاد.تن فروشی،اعتیاد،خلافکاری و دست آخر هم قتل یا خود کشی سرنوشت گروهی است که به حال خود رها میشوند،غنچه هایی که نشکفته پرپر میشوند و جز حواشی جامعه جایی برای نفس کشیدن نخواهند داشت.


پدران و مادران عزیز،فرزند ترنس سکشوآل شما نیز هم خون شماست،در این میان کسی مقصر به وجود آمدن این شرایط بغرنج نیست،این قسمت و مشیت الهی بوده که باید پذیرفت و در جهت درمان و بهبود گام برداشت.چرا نمیخواهید فکر کنید؟بپذیرید،کنار بیایید و کمک کنید؟چرا؟چون یاد نگرفته ایم و یاد نگرفته اید که همه ی ما انسانیم و باید برای رشد و رسیدن به تعالی انسانی تلاش کنیم.


تا به حال از خود پرسیده اید چرا فرزند ترنس سکشوآل شما با همه چیز در جنگی نابرابر و کمر شکن است؟چرا یک نفر باید مسئول تحمل دشنامها،مارکها،و رفتار دور از انسانیت برخی باشد؟تا به حال شده قدمی برای بهبود سلامت جسمی و روحی فرزند ترنس سکشوآل خود بردارید؟تا به حال شده منابع محدود فارسی در مورد این مهم را مطالعه کنید تا بتوانید کمکی هر چند کوچک و یا حتی معنوی به فرزند خود بکنید؟


چرا همه حق زندگی دارند اما یک ترنس سکشوآل نه؟همه حق دارند برای بهبود زندگی خود تلاش کنند،تحصیل کنند و کار کنند اما یه ترنس سکشوآل نه؟شمایی که مهمترین و اصلیترین حامی این قشر آسیب پذیر هستید برای بهتر شدن شرایط زندگی کردن ما و امثال ما مسئول هستید پس در این امر دریغ نکنید.


البته در میان این اکثریت نیز افرادی وجود دارند که با حمایت خانواده مراحل درمان را پشت سر میگذارند و به زندگی عادی و حقیقت ذاتی خود دست پیدا میکنند.


همراه شوای عزیز...تنها نمان به درد
کین درد مشترک هرگز جدا جدا ...درمان نمیشود

چهارشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۰۸

31:. راه زندگی...بخش پایانی .:


خیلی این در و آن در زدم.دست آخر رسیدم به یک دکتر روان پزشک که دردم را فهمید و به جای تحقیر و تمسخر گفت که تنها فرد مبتلا به این بیماری نیستم.پیشنهاد کرد برای پذیرفتن خودم-منظورش خود فیزیولوژیکم بود-شش ماه تحت مشاوره قرار بگیرم اما من عوض این مدت،یازده ماه تمام رفتم و آمدم.نتیجه نداشت،هر کاری کردند من همانی بودم که بودم.



خلاصه معرفی نامه ام را گرفتم و رفتم دنبال مجوز،بعد از آن شروع کردم به تحقیق درباره ی دکتری که این عمل را انجام دهد.غافل از این که مخارج چنین عملی خیلی خیلی بالاست و جز در تهران و چند مرکز پزشکی ویژه صورت نمی گیرد.


دیوانه شده بودم.چهار ماه از گرفتن مجوز عمل تغییر جنسیتم گذشته بود اما یک تک ریالی هم نتوانسته بودم برای هزینه ی عمل جور کنم.به هر سازمانی که فکرش را بکنید مراجعه کردم.هیچ کس حرفم را و نیازم نمی فهمید و قبول نمی کرد محتاج یاری هستم.


آنها می گفتند:هزینه ای برای آدمهایی مثل تو نداریم.اگر بودجه داشته باشیم می دهیم به خانواده های بی سرپرست،بچه های خیابانی و...به مرز دیوانگی رسیده بودم.می خواستم خود کشی کنم چون دیگر نمی توانستم حتی یک لحظه این وضع را ادامه دهم.


بالاخره دری از غیب باز شد و با بدبختی توانستم هزینه ی عمل اول را قرض کنم و آن را انجام دهم.شانسی که آوردم از طرف خانواده ام است ،آنها تقریبا" وضعیتم را فهمیدند و مشکلات چندانی برایم به وجود نیاوردند.


الان نزدیک به چهار ماه از عمل اول من می گذرد و مشغول هورمون تراپی هستم.خیلی خوشحالم،احساس کسی را دارم که در بیست و چند سالگی از نو متولد شده و به همان چیزی که یک عمر در وجودش بوده و می خواسته رسیده.


من تقریبا" به حس خودم و اشتیاقی که داشتم رسیدم اما دغدغه ی قرضی که بابت عمل گرفته ام دارد اذیتم می کند. هر جا می روم تا وامی بگیرم و این قرض را پرداخت کنم، نمی توانم. در حال حاضر پدرم مخارج خانه را می دهد اما امکان کمک به من را ندارد.


هنوز تکلیف باز پرداخت هزینه ای که کرده ام معلوم نیست و موعود عمل بعدی نزدیک می شود. می دانم که در این دوره و زمانه نمی توانم و نباید از کسی انتظار کمک داشته باشم.هر کسی درگیر مسائل زندگی خود است.


اما می خواهم از طریق شما به مسئولان محترمی که در این رابطه تلاش می کنند،بگویم که اگر به این مسائل رسیدگی می کنید و قدمی بر می دارید، این کار را بطور کاملتری انجام دهید نه این که فقط مجوز عمل را صادر کنید و طرف را بسپارید به امان خدا.


ما هم مثل بقیه ی مردم حق زندگی داریم ،می خواهیم خودمان باشیم و زندگی سالمی را تجربه کنیم نه این که تبدیل شویم به موجوداتی با آرزوهای سوخته که برای امرار معاش راهی جز خلاف پیش رو ندارند.


مشکلات من و امثال من زیاد است،خواهش می کنم اگر کمکی از دستتان بر می آید دریغ نکنید،ما هم بچه های همین آب و خاک هستیم.


با تشکر،عاشقی تنها از شهر زیبای شیراز

جمعه ۹ مهٔ ۲۰۰۸

30:. راه زندگی...بخش سوم .:


سخن آهوی خسته:دوستان و همراهان گرامی، متن زیر درد نامه ی یکی دیگر از مبتلایان به ترنس سکشوآلیزم است که سرگذشت وی در شماره ی ۱۹۸،سال دهم،پانزدهم امرداد ماه ۱۳۸۴مجله ی "راه زندگی"منتشر شد...




:.من یک عاشق تنها هستم.:



کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم که یکی از بچه ها بازی جدیدی یادم داد.او که برادرش دانشجو بود و از نظر ما عقل کل تمام عالم،چند تا کلمه می پرسید و می خواست تا نزدیک ترین واژه ای را که سریعا" به خاطر می آوریم بگوییم،آن وقت آنها را می نوشت و روز بعد تفسیر روانشناسانه ی برادرش را برایمان می آورد.به این که چقدر این کار صحیح بود یا نه کاری ندارم،اما دلم می خواهد نظر خودم را راجع به زندگی به همین صورت برایتان تعریف کنم.



کودکی:رنج،،،جوانی:تردید و احساس گناه،،،عشق:نا امیدی،،،فردا...نه راجع به این یکی اصلا" نمی توانم صحبت کنم،فردا برای من همان یک سر و دو گوش قصه هاست،هیولایی که هیچ کس او را ندیده،اما همه از آن می ترسند.


من در خانواده ای نسبتا" شلوغ زندگی می کنم و بچه ی اول خانواده هستم.بعد از من یک برادر و سه خواهر به دنیا آمده اند.متأسفانه از وقتی خودم را شناختم با دعواهای خانوادگی مواجه بودم و فضای نا امن که پدر و مادرم با درگیری هایشان به وجود می آوردند.آنها اصلا"با هم تفاهم نداشتند و محبت واژه ای بود که در خانواده ما هیچ وقت نمی توانست تعریف شود.


اول دبیرستان بودم که پدرم تصمیم گرفت تنها زندگی کند.او به راحتی رفت و مسئولیت زندگی را انداخت به دوش من چهارده پانزده ساله و مادرم که جز خانه داری و بچه بزرگ کردن ،چیزی نمی دانست.نا خواسته و بی و قت شدم نان آور خانواده مدتها این طرف و آن طرف و با حقوق های خیلی ناچیز کار کردم تا بالاخره توانستم در شرکتی مشغول شوم و تا حدودی در تأمین اجاره ی خانه و مخارج زندگی مشارکت کنم.


تمام سالهایی را که بچه های هم سن و سال من در اوج بی خیالی می گذروندند،من با نگرانی اسکناس های بیست تومانی و پنجاه تومانی کیف پولم را می شمردم تا نکند تا آخر ماه برای کرایه ی اتوبوس لنگ بمانم،مگر چه کسی را داشتم تا کمکم کند؟


من نوجوانی نکردم و از این مرحله پریدم و چشمانم را که باز کردم دیدم دختری هستم در سن ازدواج که نمیتواند خود را به عنوان یک زن قبول داشته باشد و نقش خود را بپذیرد.


برادر و خواهرم ازدواج کردند اما من نتوانستم حتی به این موضوع فکر کنم .تنها تفریح و دلخوشی من شده بود باشگاه ورزشی.فقط آنجا بود که از هیاهوی بیرون راحت می شدم و می توانستم کسی باشم که هستم نه موجودی که بقیه به عنوان دختر می شناختند و توقع داشتند رفتار دخترانه هم داشته باشد.


میل به خود بودن و رسیدن به هویت اصلی و پنهانی داشت توی دلم زبانه می کشید اما من سعی می کردم روی این اشتیاق تند و تیز خاکستر بپاشم و پنهانش کنم.سعی داشتم رفتارم را تغییر بدهم،با اینکه خوشم نمی آمد،صورتم را اصلاح می کردم،با لوازم آرایش سایه روشن های جدیدی به چهره ام می افزودم و کفش های دخترانه می پوشیدم.ولی با جود همه ی اینها خودم را باور نداشتم و حتی برای یک لحظه هم که شده نمی توانستم تصویر زنانه ام را تحمل کنم.


عاشق شدم،عاشق یکی از دخترهای فامیل.به حد پرستش دوستش داشتم و از اینکه برایش خواستگار بیاید دیوانه می شدم!تعصب عجیبی نسبت به او حس میکردم و حس خاصی داشتم!دیگر می دانستم و مطمئن بودم مشکل دارم و باید آن را حل کنم اما هیچ وقت نمی دانستم که یک دختر با بدن سالم میتوتند تغییر جنسیت بدهد.


متأسفانه اتفاقی بین ما افتاد و اجازه ی دیدنش از من گرفته شد.خیلی حرفها شنیدم و تحقیر شدم.عصبی شده بودم و تحمل زندگی کردن را نداشتم.همیشه و هر لحظه از خودم می پرسیدم چرا هیچ کس نمی خواهد مشکل من را بفهمد؟چرا همه تصور میکنند با آدمی هوس باز مواجهند!!!


ادامه دارد...

سه‌شنبه ۲۹ آوریل ۲۰۰۸

29:. راه زندگی...بخش دوم .:


تحقیر شدن ها از یک سو و بازیچه ی دست آن شخص قرار گرفتن از سوی دیگر ادامه داشت.از بس در مدرسه مرا مورد تمسخر و اذیت و آزار قرار دادند،مجبور شدم ترک تحصیل کنم.



من بیشتر از اول راهنمایی درس نخواندم اما هنوز سرمشقهایABC رابه یاد دارم و شاید تا روزی که نفس می کشم روزهای تحصیل را به فراموشی نسپارم.چون واقعا" درس را دوست داشتم.


من در خانواده ای کارگر زندگی میکردم و بعد از رانده شدن از مدرسه راهی جز کار کردن نمیدیدم.از همان سن پایین شروع کردم به بنایی،جوشکاری،فروشندگی و...اما باز به خاطر برخوردها نتوانستم در هر شغلی خیلی دوام بیاورم.


نمی دانم از آنهایی که به ظاهر زنانه یا مردانه ی خویش مغرور بودند و به دور از انسانیت،دل من و امثال من را به درد آورده اند چه بگوییم.نگاه ها،رفتار و حرفهای آنها دل مرا شکسته.


من هستم و خودم که تنها همدمم است.سالهای سال در حسرت یک همزبان که با او حرف بزنم،بخندم و گریه کنم مانده ام،با این همه سختی هنوز خدا را شاکرم به خاطر داده ها و نداده هایش.


گفتنی ها زیاد است و می دانم که در حوصله ی شما نخواهد بود.اما می توانید تصور کنید سربار مادری که با بازنشستگی ۱۱۰هزار تومانی پدر زندگی را می گذراند چقدر سخت است.


من حکم انسانی را دارم که به بیماری لاعلاجی مبتلاست و باید تحملش کند.شاید باورتان نشود اما بعضی وقتها که بیش از حد نا امید می شوم،به برگه ی مجوز پزشکی قانونی نگاه می کنم و به خودم می گوییم روزی میرسد که همه ی مشکلاتم تمام می شود و من به آن شخصیتی که در وجودم هست،میرسم و به آرامشی که آرزوی قلب شکسته ی من است.


بگذارید دلم به همین برگه های پزشکی قانونی خوش باشد و بس.شاید سهم امثال من از زندگی همین است.


یک T.S ناشناس


یکشنبه ۲۰ آوریل ۲۰۰۸

28:. راه زندگی...بخش نخست .:


سخن آهوی خسته :شهریور ماه ۱۳۸۳ بود،من طبق معمول خسته و نا امید توخونه بودم،با این که یک ماهی میشد که حتی رنگ درب حیاط را نیز ندیده بودم تنها دلخوشی ام یک مجله بود که ۲هفته ای یکبارمنتظر شماره ی جدید آن بودم تا مطالعه کنم و روز های تکراری را پشت سر بگذارم.شروع کردم به بهونه گرفتن که:مامان آخه این چیه گرفتی؟اون مجله ای که من همیشه میخوندم این نیست.برو پسش بده لطفا".



شروع کردم به ورق زدن که ناگهان تیتر صفحه ی۸ آن مجله نظر من رو به خودش جلب کرد،باورم نمیشد،قلبم از سینه داشت میزد بیرون خدایا من دارم خواب میبینم؟؟؟دست و پام به لرزه افتاده بود،،،سرگذشت یک دو جنسی بنام مینو بود که زندگی سختی را برای رسیدن به خودش گذرونده بود و ازدواج کرده بود و حالا همسرش بچه دار نشدنش را بهانه کرده و او را طلاق داده بود.


منی که تا اون روز احساس تنهایی میکردم فهمیدم هستند افرادی بیگناه مثل من که راهی برای پنهان کردن خود ندارند و با این که خودشان زخم خورده ی تقدیر هستند کسی نیست تا به آنان کمک کند.


مجله ی "راه زندگی"بود که راه صحیح ادامه ی این زندگی سخت را به من نشان داد،این دست خداوند بود که از آستین این انسانهای مهربون بیرون اومده بود برای گفتن حقایق،برای کمک به من و امثال من.


من خودم رو از اون طریق شناختم و با مشکلم آشنا شدم،خداوند یکبار دیگه عظمت و بزرگی اش را به من نشان داد و منو تنها نگذاشت،منی که حتی تا سر خیابون رو تنها نمیرفتم پس از دنبال کردن اون مجله وپیدا کردن مراکز محدود،دوره درمانم رو آغاز کردم.


"راه زندگی"بود که این قدرت رو به من داد تامشکلم رو بشناسم و از حق خودم با روحیه ای قوی دفاع کنم.


وظیفه ی خودم میدونم که از دست اندرکاران این مجله تشکر کنم و دستان زحمت کششان را ببوسم و از شما خوانندگان محترم" آهوی خسته"دعوت میکنم که با درد نامه ی یکی از دوستان ترنس سکشوآل که سر گذشت غمبارش در شماره ی۱۹۸،سال دهم،اول امرداد ماه۱۳۸۴این مجله به چاپ رسیده بود همراه باشید...



:.ما هم انسانیم.:



نامه های بخش دوجنسی ها را میچینم روی میز اطاق تحریریه.به پاکتها نگاه میکنم و راه های دوری را که طی کرده اند تا احتمالا" به گوش شنوائی برسند،در نظر می آورم.در این پاکتها که از شهرهای بزرگ و کوچک رسیده اند امیدها،آرزوها و بغضها انباشته شده اندوه های بسیار و شادی های اندک بیمارانی که من و تو دوست عزیز بی رودربایستی خواسته یا ناخواسته با دیدنشان یا ابرو بالا می اندازیم و چشم گرد میکنیم و یا اگر خالی تر از اینها باشیم با کلماتی که هر یک میتوانند خنجری بشوند و در قلبی فرو روند آزارشان میدهیم.راستی یکبار هم که شده از خودت پرسیده ای برای چه؟چرا ما بلد نیستیم به آدمهایی که شبیه ما نیستند احترام بگذاریم؟چرا رفتارمان در مقابل بیماران-منظورم کسانی است که نقص فیزیکی دارند-توأم با ترحم است و با آنهایی که از نظر روانی و رفتاری با مردم عادی فرق دارند،توأم با تحقیر؟آیا نمی خواهیم یاد بگیریم که تمام انسانها با هم برابرند؟مینویسم در حالی که از خواندن تک تک نامه های بیماران مبتلا به اختلال هویت جنسی،بغضی در گلو دارم.بغضی که میدانم اگر تنها یکی از شما سعی کند جور دیگری باشید،از شدتش کاسته میشود.قطعا" اگر یاد بگیریم دردهای دیگران را باعث خنده و تفریح نشماریم،دنیا چه جای بهتری برای زندگی میشود.


حال توجهتان را جلب میکنم به سرگذشت کسی که اصرار دارد محل زندگی اش ناکجا آباد نامیده شود!سرزمینی بی نام...


...میخواهم سرگذشت زنده بودن-نه زندگی ام-را بنویسم،به هر حال قبلا" نمیدیدیم ولی حالا دیدیم که از ما هم نوشتند.


من هم یکی از هزاران نفری هستم که اجتماع ما آنها را پس زده و به خود اجازه داده تا به عنوان دلقک به آنها نگاه کند و هر گونه رفتار دور از انسانیتی را با آنها انجام دهد.


هفت هشت ساله بودم که متوجه شدم به رفتارهای دخترانه علاقه ی شدیدی دارم.از آنجا که ظاهر ظریفی داشته و دارم،از طرفی مورد توجه خیلی ها قرار گرفتم و از سوی دیگربا تمسخرو تحقیر دیگران مواجه شدم.طوری که همین مسأله تا حدودی باعث گوشه گیری من شد.


روزها میگذشت بی آنکه خانواده ی من دردم را بفهمند چه برسد به این که به دنبال درمانش باشند.


نه سال داشتم که توسط شخصی که در محله ی ما زندگی میکرد مورد آزار جنسی قرار گرفتم.نمیدانم میتوانید معنی این اتفاق و تأثیر وحشتناکش را بر روان من درک کنید یا نه.


من بچه ای بی گناه بودم،هنوز دست چپ و راستم را تشخیص نمیدادم و نمیدانستم چه باید بکنم.افسوس که پناهگاهی نداشتم و آغوش گرمی که بدون ترس بتوانم راز سر به مهر روزهای پر از ترسم را با او در میان بگذارم.


ادامه دارد...

چهارشنبه ۱۹ مارس ۲۰۰۸

27:. شادباش نوروزی .:














اگر بهار نبود تحویل سال نبود،تقویمی نبود ،پیمانه ای نبود برای سنجش و تزوین لحظه های زندگی ما...


بهار ما،عید ما،سال نو ما یه چیز دیگه هست ، پس ازخشکی و سرما، طبیعت خشکیده دوباره به سبزی میگراید و به شکوفه مینشیند...این یعنی بهار یعنی زایش طبیعت،این یعنی زندگی و دوباره نفس کشیدن.



"آهوی خسته" فرا رسیدن نوروز 1387خورشیدی،برابر با سال7030میترایی آریایی،3746 زرتشتی و 2567 شاهنشاهی را به عموم هم میهنان عزیز و پارسی زبانان سراسر این گیتی پهناور شاد باش میگوید و سالی خوش وسرشار و از عشق و محبت و دوستی را برای همه ی شما آرزومند است.