۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

40:. کمی با تو...(2) .:

با دوستم رفته بودم بیرون و به هر دومون خیلی خوش گذشته بود،کُلی صحبت کرده بودیم،خندیده بودیم،قدم زده بودیم و با هم چیزی خورده بودیم.دیگه زمان رفتن به خونه بود،دوستم منتظر موند تا تاکسی برسه و من سوار شم تا بتونه به خونه برگرده،یه دونه از این وَنهای سبز رنگ ایستاد،من از دوستم خداحافظی کردم و سوار شدم،صندلی دو نفره و من طبق عادت کنار پنجره نشستم،پشت سرم هم سه تا صندلی بود که ردیف آخر رو تشکیل میدادن،داشتم خیابون رو نگاه میکردم،دیرمتوجه شدم که تمام سرنشینها آقا هستن،موبایلم رو از کیفم بیرون آوردم و در حال بازرسی پیامها بودم که متوجه صدای دو تا جنس نَر از پشت سرم شدم.

.دختره؟پسره؟نکنه دو جنسیه؟کاش فلان جاش هم مثل فلان جاش باشه.

و بعد بلند بلند خندیدن.چند ثانیه گذشت،تاهمون دو سرنشین نَر که به نظر مهارت چنین و چنانی در خاله زنک بازی هم داشتن و واسشون شکل و شمایل قسمت خصوصی بدن اینجانب هم خیلی مهم بنظر میرسید ادامه دادن.

..من فکر میکنم اواخواهر باشه.

.هر چی هست خیلی جیگره.

سکوت وحشتناکی حاکم شده بود و تموم سرنشینها(حتی اونهایی که جلوتر از من نشسته بودن)هر از گاهی سرکی میکشیدن و نیم نگاهی به من و اون دوتا گرفتار مینداختن،اون دو هم خیلی ریلکس در حال مسخره کردن و ادامه دادن به خزعبل گویی‌هاشون بودن.

یه خورده فکر کردم که چی باید بهشون بگم که فک شریفشون رو ببندن و به چرت گفتناشون خاتمه بدن. خوب فکرامو جمع کردم و دست آخر تصمیم گرفتم واکنشی نشون ندم برای اینکه روز خوب و خوشی رو که پشت سر گذاشته بودم با اهمیت دادن به یه چنین موضوع مسخره‌ای حتماً خراب میکردم و کلی انرژی ازم میگرفت.

15دقیقه‌ای گذشته بود و همچنان مشغول هرزگوییهاشون بودن که یه دفعه صدایی رو دقیقاً از پشت سرم خطاب به اونها شنیدم.

:.آقایون؟شما خسته نشدین؟خجالت نکشیدین؟از اولی که سوار شدین یه ریز دارین حرف میزنین و بنده‌ی خدایی رو که هیچ شناختی ازش ندارین رو مسخره میکنین و میخندین،خیال کردین کی هستین؟خیال میکنین چه برتری نسبت به ایشون دارین؟چرا به خودتون حق میدین هر چی دلتون خواست بگین؟ساکت باشین و سرتون به کار خودتون باشه.

بعد از حرفهای اون مسافر که به نظر سن و سال گذشته هم میومد(از صداش این تشخیص رو دادم)سکوت مطلق حاکم شد و اون دو تا گرفتار هم حدود 5 دقیقه بعد پیاده شدن،و من فقط سرم رو براشون تکون دادم یه لبخند تلخ و معنی‌دار هم تحویلشون.

نزدیکیهای مقصد،ترافیک سنگینی حاکم شده بود،کنجکاو شده بودم تا ببینم اون فردی که اون دو تا موجود رو خفه کرده بود چه شکل و شمایلی داشت،سرم رو برگردوندم و متوجه شدم یه مرد جوون با ظاهری برازنده و امروزی تنها سرنشینی هست که پشت سرم نشسته.

پ.ن:خوشحالم که تو کشورمون انسانهایی وجود دارن که معنای "آزادگی"رو درک میکنن و به یه سری اصول اخلاقی و انسانی پایبندن،و تشکر میکنم از اون هموطن که ممکنه خواننده‌ی دست نوشته‌های من باشه یا نباشه.

پ.ن2:هیچ وقت از شرایط و زندگی شخصی‌ام قلم نزدم. از این پُست و از این به بعد مینویسم چون حرف برای گفتن زیاد هست.

۷ نظر:

نقطه چين ها. . . گفت...

خیلی خوب شد که عکس العملی نشون ندادی..دیدی که این سکوت به نفعت شد.. :-)
متاسفانه رسانه های داخلی ما طوری آدم تربیت کردن که نتیجه اش شده این دوتا آدم بیشعور!..و اینطوری تلقین میشه که همه اینطورین!..در صورتی که واقعا اینطوری نیس..و مثه اون آقایی که ازت دفاع کرده کم نیستن..فقط بخاطر جو بد فرهنگی جرات نمیکنن چیزی بگن!..
بهرحال منم خوشحالم که چنین آدمایی هستن و بیشتر از اون خوشحال که بهت خوش گذشت!.. :-)

یوسف

:. آهوی خسته .: گفت...

پوسف جان تا حد زیادی باهات موافق هستم و تشکر میکنم بابت نظرت،برات آرزوی موفقیت میکنم،هم تو و هم کیا.

ناشناس گفت...

tof tu rushun faghat hamin
mazlum neshun nade khodeto say kon bokhori tarafo age gonde bazi dar miare
omid 23 sale
khoshal misham dust shim
id:omid_evil@kimo.com
ya
id:sinner.boy22

ناشناس گفت...

ey baba neveshtehaye paeinetam jalb buda ama nashod nazar bedam chera gheire faalesh mikoni dokhtare gerye mikonama
be har hal movafagh bashi azizam boos ghalb :-* :X
omid

rozi گفت...

سلام مونای عزیزم
خیلی دلنشین و خوشایند بود مطلب این پستت
واز همه مهم تر اینکه در جواب اون دو تا نر!!! سکوت کردی
چون کسی که فهم و شعور نداشته باشه هر چی هم بهش بگی تفاوتی نخواهد کرد
امیدوارم همیشه مطالبتو ادامه بدی
مراقب خودت باش خواهرم

:. آهوی خسته .: گفت...

سلام اُمید عزیز
هدف از نوشتن این مطلب به هیچ وقت مظلوم نشون دادن خودم نبود و نیست،کسایی که منو میشناسن میدونن که من اصلاً اهل آخ آخ و وای وای کردن نیستم و هر ترنس سکشوآلی به خوبی میدونه که چنین برخوردهای زننده‌ای ممکنه روزانه وجود داشته باشه.من با انعکاس این مطلب میخواستم این پیام رو برسونم که تو این مرز و بوم هم خیلیا هستن که به انسانیت و ارزشهای انسانی اهمیت میدن،و اگر نظری در مورد مطالب گذشته‌ی آهو داری میتونی تو همین قسمت عنوان کنی یا با ایمیل آهو:ahooyekhaste@gmail.com
تماس بگیری.

H گفت...

سلام مونا خانوم
نوشتت یه حالت... نمیدونم چی بگم ولی
خیلی حالت نوستالوزی برام داشت
منم با یه تی اس دیونه دوستم(آشناست)
یعنی لطف خداست که افتخار داده وگرنه من همان خاکم که بودم
امیدوارم همیشه موفق و شاد باشی
به اینجور آدمای (ببخشیدا)خر و نفهم هم توجهی نکن!!!